زندگی علامه ملا عبدالله بهابادی

                          سروده ی محمود پوروهاب

(1)بهاباد

 

آیا به گوشت خورده هرگز

                        نام بهاباد؟

یا چیزی از آن

             داری تو در یاد؟

این شهر کوچک

نزدیک یزد است

هر کس که آن را دیده گفته:

«انگار مرواریدِ یزد است.»

 

شهر بهاباد

دارد بناهای قدیمی

خیلی تماشایی، صمیمی

چون مسجد جامع، بنایی چون حدیله

چون خانه ی سنگیِ طاها

ساباط قلعه، بُرج قلعه

یا قلعه ی زیبای پیرِ جنّت آباد

با تپّه های دیدنی،

با چشمه های روشن و شاد.

 

باید بگردی در بهاباد

در روستای سبز و تاریخیِ آسفیج

از دیدن آن می شوی گیج

باهم نشسته کهنه و نو

درهم تنیده باغ در باغ

دارد هوایی مثل ییلاق.

 

رودخانه ی  «شور» ش همیشه

در طول سال آوازخوان است

با باغ و دشت و مردمانش

مانند یاری مهربان است.

 

محصول شهر و روستاهای قشنگش

هم گندم و جو

هم پسته‌ ی ناب

هم زعفران و هم انار است.

انگور آن را نوشِ جان کن

به به چه شیرین!

به به چه خوب و آبدار است! ‌.

 

این ها همه خوب است امّا

بهتر از این‌هاست

           نان کوتویش  

خیلی خوشم می آید از آن عطر و بویش.

یک روز بابا

نان کوتو را

   سوغات آورد.

خوردم از آن نان

انگار مانده تا به امروز

طعم خوش آن زیر دندان.

 

بابا به من گفت:

«مردم در آن جا صاف و ساده،

           مهمان نواز و مهربانند

آبی به رنگ آسمانند.»

 

 

 

(2) تولّد

 

شهر بهاباد

با نام آقای بهابادیست مشهور

یادش همیشه می درخشد

در آسمان نیلگونش،

       چون هاله ی نور.

 

حیف است از او ما ندانیم

یا از کتاب سرگذشت او نخوانیم

علامه عبدالله بهابادی که بوده؟

آخر چطوری، با چه عشقی

            دل های گُل ها را ربوده؟

 

بامن بیا تا که بدانی

آقابهابادی چه کرده

یا چی نوشته.

با یاد او می خواهم امروز

چون ابر فروردین ببارم

در باغ شعرم رشته رشته.

 

او در زمان های گذشته

یعنی که در قرن دهم آمد به دنیا

آن موقع این شهر بهاباد

یک روستا بود.

مانند امروز

بسیار خوش آب و هوا بود.

 

با باغ و دشت و رود و جالیز

با هی هی چوپان و گله

در کوه و دره

گویی بهشتی از خدا بود.

 

وقتی که او آمد به دنیا

از دیدنِ او

انگار زد لبخند دنیا.

دنیای مادر

دنیای بابا

       سرشارِ عطر و بوی گل شد

رنگین کمان آرزوها ودعاشان

         در اسمان تابید و پُل شد.

 

رنگین کمان هرجا بَرویَد

یعنی دعاها مُستجاب است

یعنی که باران دعارا

رنگین کمان رمزِ جواب است.

 

 

 

(3) کودکی

 

او کودکی شیرین زبان بود

خوشرو و شاد و مهربان بود

گاهی دل او گریه می‌کرد

از بس به فکر این و آن بود.

 

یک روز یک بچه پرستو

از سقف ایوان،

          افتاد پایین

چون غنچه پژمرد.

با دیدنش شد کودک انگار

             یک ابرِغمگین

از چشم هایش ریخت باران

               بارانِ سنگین.

انگار آن بچه پرستو

با او رفیق و آشنا بود

آری محبت‌های کودک

            بی‌انتها بود.

 

یک بار هم یک بینوا را

توی حیات خانه‌شان دید

خیلی دلش بر حال او سوخت

احوال او را گرم پرسید.

مرد فقیر از او غذا خواست

او هم غذایش را به او داد

آن بینوا هم،

    یک کم دعایش را به او داد.

 

می خواست عبدالله کوچک

  مردم همیشه شاد باشند

از غصه‌ها آزاد باشند.

 

خواندن، نوشتن، رسم و خط را

کم کم ز بابایش شهاب الدّین آموخت

هم توی مکتب خانه ی ده

قرآن و شعر فارسی را

     شیرین‌تر از شیرین آموخت.

 

هر جا سوالی داشت می‌کرد

هرجا کتابی دید می‌خواند

او اهل دانش، اهل ایمان

او عاشق دین خدا بود

با ذکر قرآن دوستی داشت

با هرچه خوبی آشنا بود.

 

 

(4) نوجوانی

 

در روزگار نوجوانی

هر کس درون سینه دارد

    امیدها و آرزوهای نهانی.

این نوجوان قصه ی ما

هم آرزوها داشت در دل

با این که می‌دانست راهش

راهیست دور و سخت و مشکل

می‌گفت اما می‌توانم

این راه را پیمود کم کم

                   منزل به منزل.

 

هر کس که دارد آرزویی

باید که مرد کار باشد

برنامه‌ریزی کرده باشد

در زندگی بیدارباشد.

 

یک شب دلش پروانه شد، گفت:

«ای مادر شیرین زبانم!

بابای خوب و مهربانم!

این روستا با این که خیلی

     سرسبز و آرام و قشنگ است

اما برای پیشرفتم،

      مثل قفس تاریک و تنگ است.

من آرزوها، فکر هایی تازه دارم

باید گذشت و رفت از این جا

چون چاره‌ای دیگر ندارم.

 

از ابر خیس چشم مادر

آهسته شد اشکی روانه

بابا نگاهش کرد و، آهی

از دل برآورد عاشقانه

 

مادر به او گفت:

«با این که دوری از تو سخت است

یک جا همیشه نیز ماندن،

                 کارِ درخت است.»

بابا به او گفت:

  «با این که می‌گویند مردم

در هر سفر رنج و خطر هست

اما در آن هم

         سود و ثمر هست.

من دوست دارم

تو عالِمی فرزانه باشی

مثل گلی خندان و خوشبو

محبوب هر پروانه باشی.»

 

 

 

(5) در شیراز

در شهر شیراز

شهر شکوه و شعر و آواز

در حوزه ی علمیه ی آن درس می‌خواند

در بین طلاّب

بسیار باهوش و زرنگ و درسخوان بود

در اوج‌ها پرواز می‌کرد

گویی عقاب آسمان بود.

 

در فهم و درک و بحث و تفسیر

استادهایش در تعجُّب

یک روز استادی به او گفت:

«مثل تو شاگردی ندیدم

این قدر خلاّق و سخندان

تو فرق داری

     با دیگران خیلی فراوان.»

 

در حُجره ی خود

صدها کتاب مهربان داشت

فقه و اصول وفلسفه،

                     تفسیر قرآن

تاریخ و شعر و داستان داشت.

 

هم درس می‌خواند

هم گاه گاهی درس می‌داد

آن قدر شیرین حرف می زد

می‌شد دل شاگردها شاد.

 

او جور دیگر فکر می‌کرد

او حرف‌های تازه‌ای داشت

در شرح و تفسیر احادیث

نیروی بی‌اندازه‌ای داشت

 

کم کم شد استاد بزرگی

در فلسفه، در علم منطق

ازحرف‌های بِکر و نابش

هم فکرها می‌شد شکوفا

هم تازه می‌شد روح عاشق

در مجلس او

هم مهربانیّ خدا بود

هم بوی گل‌های معطّر

هم قصه‌های شاد می‌گفت

هم قصه‌های غُصه پرور.

 

 

(6) در اصفهان

 

بعد از گذشت سال‌ها در شهر شیراز

مُلا بهابادی مقیم اصفهان شد

استاد طلاّب

در حوزه ی نصف جهان شد.

 

او مثل رودی بود پُر آب

شاگردها گل‌های تشنه

هر گل از او سیراب می‌شد.

 

توی کلاس درس استاد

هر دل اگر شب بود و تاریک

روشن‌تر از مهتاب می‌شد.

 

در مجلس او

تنها نه دانشجوی و طلاّب

       گاهی بزرگان نیز بودند

هر مشکلی در ذهنشان بود

با راه حلش می‌گشودند.

 

در مجلس او گاه گاهی

فیلسوفِ شاعر،

شیخ بهایی بود حاضر

           

 

شیخ بهایی

     استاد را علامه می‌خواند

با او رفاقت داشت، گاهی

در حُجره ی نورانی او

     تا نیمه شب بیدار می‌ماند.

 

آوازه ی علامه عبدالًله کم کم

تا دورها رفت

چون عطر گل

         تاهر کجا رفت.

 

 

(7) تولیت آستان مقدس

 

در مجلسی با هم نشستند

                 جمعی بزرگان

اهل سیاست، اهل ایمان.

گفتند: «آخر نیست انصاف

شهر نجف آشفته باشد

از فقر و بدبختی، خرابی

از ظلم و بیداد

         از هم بپاشد.

 

راضی از این شهر

     یک کاروان نیست

چون راه‌هایش

از راهزن‌ها در امان نیست.

با زائران حضرت عشق

مامور و خادم مهربان نیست.

بدتر از این‌ها حاکم شهر

اصلاً مدیر و کاردان نیست.

 

باید یکی را برگزینیم

تا حاکم این شهر باشد

هم کاردان، هم اهل ایمان

با هرچه زشتی قهر باشد.»

 

در جمع آن ها یک نفر گفت:

«آقا بهابادی که مرد علم و دین است

  از هر مدیر و حُکمرانی

                    لایق‌ترین است.

او می‌تواند

شهر نجف را،

            آباد سازد.

دل های پاک شیعیان را

از هرچه غم،

           آزاد سازد.

 

آقا بهابادی از آن پس

هم حاکم شهر،

هم سرپرست مرقد مولا علی شد.

از اقتدار و کوشش او

شهر نجف شد کم کم آباد

                    از غصه آزاد.

هم دوستی‌ها قد کشیدند

هم مهربانی بوی گل داد.

هم راه‌ها شد امن و هموار

هم نهرهای آب خوردن،

                 هر سو پدیدار.

هم شهروندان شاد و راحت

هم زائران راضی و خوشنود

او سال‌های سال آن جا

با درد مردم آشنا بود.

پشت و پناه بی‌پناهان

خدمتگزار مرقد مولای ما بود.

 

امروز اگر خوب است و خوشنام

خوشنامیِ او در همین است.

بعد از گذشت قرن ها باز

او لایق صد آفرین است.

 

 

(8) نویسندگی

 

آقا بهابادی نوشته

چندین کتاب خوب و سنگین

درباره ی دین

اما کتاب  «حاشیه» در آن زمان‌ها

                         غوغا به پا کرد.

در حوزه‌های علم و دانش

        چون رعد غرّید و صدا کرد.

 

بین صداها

گویی صدای تازه‌ای بود

در معرفت، در علم منطق

حال و هوای تازه‌ای بود.

 

در بین طلاّب مسلمان

در هند و پاکستان و ایران

هر سو کتابش خواندنی شد.

او  «حاشیه» را،

    زیبا نوشت و ماندنی شد.

 

 

(9) آرامگاه

 

آن فیلسوف، علاّمه، اُستاد

در شهر زیبای بهاباد

آرامگاهی ساده دارد

آرامگاهی دیدنی، خشتی، قدیمی

مثل خودش ساده، صمیمی.

 

جسم شریف او اگرچه

در مرقد مولا علی مأوا گرفته

اما در این شهر بهاباد

عشق و صفایش

در قلب مردم جا گرفته.

 

از این جهت آرامگاهی

با نام  اوکردند برپا

تا نام ویادش

دربین مردم سبز و جاوبدان بمانَد

روشن تر از ماه و ستاره

در آسمان آبی ایران بمانَد.

 

رفتی اگر شهر بهاباد

یادی از او کن!

ذکری، سلامیّ و دعایی

بر آن گل خوش عطر و بو کن!.

ویژه نامه ها

ویژه نامه 1 ویژه نامه 2  معرفی آثار  معرفی آثار(انگلیسی)
ویژه نامه (عربی) حکیم بهابادی در یک نگاه (فارسی) حکیم بهابادی در یک نگاه (انگلیسی) حکیم بهابادی در یک نگاه (ترکی)
TPL_BACKTOTOP